تبليغاتX
مادر

نیا ... گذشت !

 

 می آمدی کاش ...

 

در همین روزهایی که گذشت ،

 

             اینجا دلی می تپید به اشتیاق ، طوری که ...

 

- نه ، فکرش را هم نمی توانی بکنی -

 

        می تپید و امروز ...

                            

                                     امروز ...

 

 " دلی خودکشی کرد "

 

روزنامه که می خوانی هنوز ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:33 توسط کیومرث |

زیباترین من

تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است

که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را

ز ناچاريست گر هم صحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:18 توسط کیومرث |

خاطره

وقتی قراره عمره عشق سر برسه

بهتره قصه به آخر برسه

وقتی قراره عاشق من نباشی

بهتره دیگه اصلا نباشی

وقتی قراره عشق بشه یه خاطره

بهتره خاطره از یادم بره

وقتی آدم تو عاشقی بد بیاره

وقتی که هیچکسی رو دوست نداره

تو باید یاد بگیری که عشق چیه

تا بدونی عاشق و چشم برات کیه

 وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه دورودی نه پیامی نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم زآنکه تو نه آنی تو نه آنی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:15 توسط کیومرث |

باران

 

باران

 

در آخرین بیت صدا آنجا که دل به آسمان راه دارد، می توان با یک قدم به سوی حقیقت بال گشود. در پشت پنجره ی غبار آلود انتظار، شاید قاصدک خبر چین را دید. شاید در باغ سکوت لحظه ها، تبسم خیالی عشق را یافت. در لحظه لحظه های جدایی، واژه های مرگ پیداست، در سایه های کم رنگ امید نشانه ای از بودن نیست. در زیر چتر غم زده نمی توان خود را از بغض خالی کرد. باید دل را زیر باران شست. باید دوست را زیر باران دید، باید عشق را زیر باران یافت. باران لبخندی است از رهایی به سوی آزادی.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:7 توسط کیومرث |

دو فنجان قهوه

 

این هم یک متن زیبا :

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله " .

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، همسرتان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "

پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با عشقتون هست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:18 توسط کیومرث |